حافظ
روی بنما و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گوبیا سیل غم و خانه بنیاد ببر
زلف چون عنبر خامش که ببوید هيهات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
سینه گو شعله آتشکده فارس بکش
دیده گو آب رخ دجله و بغداد ببر
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
سعی نابرده درين راه بجایی نرسی
مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش ميگفت به مژگان درازت بکشم
یارب از خاطرش اندیشه بیداد ببر
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۸ ساعت 21:14 توسط سیمین ابراهیمیان
|